از همیشه تا هنوز
من
واژههاي شکسته را نماز می گذارم
و میدانم هر بار قصد ماندن کنند
کفشها بوی رفتن میگیرند
رو به آن , در گوش قاصدک ها نامت را صدا می زنم
و بوسه ای بر باد , روانه چشمانت می کنم
|
من از آسمان سخت نومیدم ای دوست! نومید نومید میدانی؟ اینجا نباریده دیریست باران نتابیده خورشید. نروییده دیگر نهالی زمین پوک و خالیست. نه از بوتهی خشک خاری پناهی نه بر کشتزاری گواه از شیاری (من از آسمان سخت نومیدم آری!) بر این دشت خاموش ( در یاد داری؟) چه گلهای نازان پاکی! چه آزاد سروی! چه تاکی!
چه بادی که سرمست!... چه بیدی که بیتاب!... چه آهوی مستی که در بیشهی خواب!... چه خوابی!...
بر این دشت خاموش در یاد دارم که مرغان سرود سفر ساز کردند هوا سخت تاریک و نامهربان شد (تو گفتی که فریادی از دشت بر آسمان شد) پس آنگاه، در یاد دارم، خزان شد.
چه گلها که بر خاک عریان فروریخت! چه گلها که غمناک بر خاک! نه از سرو دیگر نشان ماند نه از تاک نه از آسمان شکوهندهی پاک...
از اینروست که دیگر من از آسمان سخت نومید نومید نومیدم ای دوست! |
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنهاتر از تو نیست ؟
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
امید را هیچ وقت ازکسی نگیرید شاید این تنهاچیزی است که او دارد.....!
وان تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
افسوس ندانم که کی آمد کی شد
کوله بارم بر دوش،سفری بی همراه،گم شدن تا ته تنهایی محض،
سازکم با من گفت:هرکجا لرزیدی،از سفر ترسیدی،تو بگو از ته دل؛
من خدا را دارم...
مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام در قفس تنهایی
در قفس می خوانم
چه غریبانه شبی است
شب تنهایی من
...............
سهراب سپهري
چشم هاي مورب آهوان باکره را شیر می دادي
اي نهان گشته از چشم منِ بی یار..!
اي تنها مردي که جنون «اوفیلیا»ي «هملت» را داشتی..!
اي غرقه در مرداب هاي ساکت، در برگهاي پائیز، در شبه جزایر متروك،
در بهمن هاي فروریخته، در دریاچه هاي نمک، در تپه هاي طاسیده، در آشیانه هاي پرنده،
در آسمان هاي بی ستاره، در خورشیدهاي بی مدار، در مهتابی هاي مشرف به خالی،
در کوچه هاي تهی از قدم هاي عاشق..!
به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید..!
مرده باد شاعري که راز نیزه و خون را نداند..!!!
زنده باشی تو که راز سنگر و ستاره را هم می دانستی..!


